"چشم هايت نمی گذارند افکارم آرام بگيرند"
چشم هايت
نمی گذارند افکارم آرام بگيرند.
کلماتت
مرا تا دور دست ها ،
با خود می برند.
تو را نمی شناسم
اما يقين دارم:
در تمام ِ عمرم ،
دوستی مثل ِ تو نداشته ام.
روز هايی که با تو سر کرده ام،
درست مثل ِ نوار ِ کاسِتی است
که من بار ها و بار ها
آن را برای ِ خودم گوش کرده ام.
هر وقت چيز ِ جديدی به خاطرم می آيد،
احساس می کنم
با انگشت هايت
گونه ام را نوازش می کنی...
دلم برايت تنگ شده
مثل ِ چمن زاری که در انتظار ِ نسيم است.
مثل ِ آسمان ِ صبح دمی که خورشيد را انتظار می کشد.
اما هر بار که در انتظارت
راهروی ِ خانه ام را می نِگرم،
تنها سياهی است
که بر قلبم سايه می افکند.
Port:Nicholas Gordon
ترجمه محمد فلاح نيا
28/7/87
hmmmm
پاسخ دادنحذفravaan jooon
:(