۱۳۸۷ آذر ۲۹, جمعه

"درد ِ دل"

پيوند ِ ما به سردی گراييده،

می خواهم فروزانش کنم،

نمی دانم چه طور...

می خواهم با تو سخن بگويم،

حرفی در ميانه نيست.

می خواهم سطری برايت بنويسم،

کلمه ای در ميانه نيست.

می خواهم به صدايت گوش بسپارم،

جز سکوت،

اما چيزی در ميانه نيست.

می خواهم لمست کنم

جز هوای ِ سرد،

اما چيزی در ميانه نيست.

می خواهم ببويمت

جز عطر ِ تو اما،

چيزی در ميانه نيست.

آه چرا،

چرا ما به اين جا رسيديم؟

به تو خواهم پيوست

و چيزی نخواهم بود،

جز بخشی از وجودت...

Poet:Suraj Samtani_from HongKong

ترجمه: محمد ِ فلاح نيا
28/8/87

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر