۱۳۹۴ تیر ۱۹, جمعه



يک سوال

نياکانِ من برای حرمت آدمی
و برای روشن نگه داشتن نورِ ابدی
از حقيقت سخن گفتند
و خون جاری شد از چوبه هایِ دار،
بند هایِ زندان ها و صليب هایِ افراشته
تا بودنِ آن ها ثابت شود.

خون،
بهایِ حرمتِ آدمی بود
و نمادِ آتش ابدی...

اينک منم که برهنه پا در کوچه هایِ نياز
اسيرِ چراييِ زندگی،
با خود می انديشم:
اگر خونِ اجدادم در رگ هایِ من جاری است،
پس امروز چرا از خروش افتاده است؟

ترجمه اردو به انگليسی: Khawaja Shahid Hosain and Yasmin Hosain
ترجمه انگليسی به فارسی: محمد فلاح نيا


۱۳۹۴ خرداد ۸, جمعه



هشدار

آن ها که ارابه یِ پريان را می رانند،
روزی اگر زمين را بدرود گويند
تا در ملکوت اعلی، پربگيرند،

آن ها که رشته هایِ الفتشان را با زمين می گسلند،
همواره در رحمتِ بی کرانِ ارابه ران شناورخواهند ماند
و تا ابد در دايره یِ گردش، چرخ زنان،
به رقص خواهند بود

اما بدان که اگر روزی به زمين باز آيند،
برایِ هميشه در رنج خواهند زيست:
رنجِ بی وطنی.

آن ها که ارابه یِ پريان را می رانند...

شاعر: افتخار عارف حسين
ترجمه از اردو به انگليسی: Dr. Syeda Saiyidain Hameed
باز سرايی از انگليسی به فارسی: محمد فلاح نيا، خرداد 1394


۱۳۹۴ اردیبهشت ۲, چهارشنبه




بازيکن ذخيره

روزهايی که هوا خوبه
خيل تماشاگرا برا تشويقِ تيم هاشون، بيرون می ريزن
می ريزن بيرون تا بازيکن هایِ محبوبشون رو تشويق کنند

ولی من هميشه جدا از بقيه،
 يه گوشه می ايستم و بازيکن ذخيره رو نگاه می کنم
حتی گاهی ته دلم مسخره اش می کنم
چه ترکيبِ مضحکی:
بازيکنِ ذخيره!

بازی شروع می شه،
صداها بلند و بلند تر می شن و تشويق ها اوج می گيره
اما اون جدا از همه وايساده و انتظار می کشه...
انتظارِ يه فرصت مناسب،
يه لحظه،
لحظه ای که يه حادثه رخ بده
و اونو به بازی راه بدن
تا اون هم بتونه تو صدایِ تشويق ها بازی کنه،
کلمه هایِ غرور آميز بشنوه،
کلماتی که که براش ارزش دارند.
اون وقته که اون هم با بقيه یِ بازيکنا
طعم پيروزی و افتخار رو می چشه.

هرچند اين اتفاق به ندرت پيش مياد...
به ندرت پيش مياد که تماشاچی ها اسمِ اون رو هم تو اوجِ بازی فرياد کنن.
سدی که بين اون و بازی هست،
مثلِ مرزِ طولانیِ عمر می مونه
اين سد می تونه فرو بريزه،
اما سوتِ پايان که دميده می شه،
قلبِ شکسته یِ اونه که فرو می ريزه...

" افتخار عارف"،
تو هم مثلِ بازيکنِ ذخيره هستی
مدام انتظار می کشی
انتظارِ يه فرصت مناسب،
يه لحظه،
لحظه ای که يه حادثه رخ بده

اما آخر سر،
تو هم تو خودت فرو ميريزی
و در هم می شکنی...


شاعر: افتخار عارف حسين، شاعر معاصر پاکستان، دبير کل سازمان فرهنگی اکو
ترجمه از انگليسی به اردو: Ralph Russell
ترجمه از انگليسی به فارسی: محمد فلاح نيا
دوم ارديبهشت 1394






۱۳۹۴ فروردین ۲۰, پنجشنبه

آخرين لاف آدمی...
 
اکنون ملازمانِ شاه، خرسندند
سر ها و دست هایِ بريده یِ آن ها که تعظيم نکردند،
بر دروازه هایِ برج و بارویِ شهر تاب می خورند
و سکون مکان را در بر گرفته است
سکون،
تنها سکونِ مطلق حاکم است.

صدایِ گريه یِ آدميان به گوش نمی رسد
و در هياهویِ شيپور ها گم شده است.
صبوری مردمان به سر آمده
و در جنونِ نيايش کنندگان گم شده است
و هر آن چه اميد به جبرانِ گذشته، از دست رفته است
آدميان ديگر به رحمت پروردگار اعتمادی ندارند
کلمات از اعتبار افتاده اند
حرمتِ حياتِ آدمی رخت بربسته است
و تنها سکون
سکونِ مطلق حاکم است.

اکنون ملازمانِ شاه، خرسندند
سر ها و دست هایِ بريده یِ آن ها که تعظيم نکردند،
بر دروازه هایِ برج و بارویِ شهر تاب می خورند
و سکون مکان را در بر گرفته است
سکون،
تنها سکونِ مطلق حاکم است.

خندقِ بارویِ اقدار اکنون پر از سرهایِ بريده است
پيروزمندان در حالِ تقسيم غنائم اند
و رشته هایِ خيمه یِ زبان و کلام به کلی بريده شده اند
تنها سکون،
سکونِ مطلق حاکم است.

اکنون ملازمانِ شاه، خرسندند
سر ها و دست هایِ بريده یِ آن ها که تعظيم نکردند،
بر دروازه هایِ برج و بارویِ شهر تاب می خورند
و سکون مکان را در بر گرفته است
سکون،
تنها سکونِ مطلق حاکم است.

شاعر: افتخار عارف حسين(شاعر معاصر اردو، دبير کل سازمان فرهنگی اکو)
ترجمه از انگليسی به فارسی: محمد فلاح نيا
ترجمه از اردو با انگليسی: Ralph Russell
(از کتاب: Wrtten in the Season of Fear, Oxford University Press, 2012)