۱۳۹۴ فروردین ۲۰, پنجشنبه

آخرين لاف آدمی...
 
اکنون ملازمانِ شاه، خرسندند
سر ها و دست هایِ بريده یِ آن ها که تعظيم نکردند،
بر دروازه هایِ برج و بارویِ شهر تاب می خورند
و سکون مکان را در بر گرفته است
سکون،
تنها سکونِ مطلق حاکم است.

صدایِ گريه یِ آدميان به گوش نمی رسد
و در هياهویِ شيپور ها گم شده است.
صبوری مردمان به سر آمده
و در جنونِ نيايش کنندگان گم شده است
و هر آن چه اميد به جبرانِ گذشته، از دست رفته است
آدميان ديگر به رحمت پروردگار اعتمادی ندارند
کلمات از اعتبار افتاده اند
حرمتِ حياتِ آدمی رخت بربسته است
و تنها سکون
سکونِ مطلق حاکم است.

اکنون ملازمانِ شاه، خرسندند
سر ها و دست هایِ بريده یِ آن ها که تعظيم نکردند،
بر دروازه هایِ برج و بارویِ شهر تاب می خورند
و سکون مکان را در بر گرفته است
سکون،
تنها سکونِ مطلق حاکم است.

خندقِ بارویِ اقدار اکنون پر از سرهایِ بريده است
پيروزمندان در حالِ تقسيم غنائم اند
و رشته هایِ خيمه یِ زبان و کلام به کلی بريده شده اند
تنها سکون،
سکونِ مطلق حاکم است.

اکنون ملازمانِ شاه، خرسندند
سر ها و دست هایِ بريده یِ آن ها که تعظيم نکردند،
بر دروازه هایِ برج و بارویِ شهر تاب می خورند
و سکون مکان را در بر گرفته است
سکون،
تنها سکونِ مطلق حاکم است.

شاعر: افتخار عارف حسين(شاعر معاصر اردو، دبير کل سازمان فرهنگی اکو)
ترجمه از انگليسی به فارسی: محمد فلاح نيا
ترجمه از اردو با انگليسی: Ralph Russell
(از کتاب: Wrtten in the Season of Fear, Oxford University Press, 2012)

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر