۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه


دوباره خزان

دوباره خزان است
برگ ها بر زمينی که بر آن فرو می افتيم،
صدایِ گذشته یِ ما را زمزمه می کنند.

دوباره خزان است
باد ترانه یِ ما را می خواند
و در هوایِ سردی که از آن می گذريم،
از دست دادن ها و اندوه هایِ ما را مکرر می کند.

دوباره خزان است
آب سرد تر می شود
مثلِ قلب هایِ ما
وما مثلِ آب در يخ پيچيده می شويم
و در خود به انجماد می رسيم.

دوباره خزان است
گل ها از اندوهِ ما پاک می شوند
زيبايی مان تحليل می رود
و پوشيده در شبنمِ منجمد،
می پژمريم.

دوباره خزان است
باران مثلِ اشک هایِ ما می بارد
نمی توانيم خيسیِ چشم هايمان را خشک کنيم
ما از آسمان فرو می باريم.

دوباره خزان است
خورشيد مثلِ ما می تابد و بعد می ميرد
جهان خاکستری می شود
و گم شده در تاريکی،
محو می شويم!

دوباره خزان است.

شاعر: آندرآ ريک_ 16 ساله_ آمريکايي
مترجم: محمد فلاح نيا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر