
حافظه ام اگر به درستي
ياريام كند ،
زندگي ام سراسر
ضيافتي بود
كه تمام شراب ها
در آن جاري
و تمام عشق ها
در آن آشكار بود
يك صبح
مثل هرپگاه ديگر
دوشيزه اي را در آغوش كشيدم
انديشههاي تلخ به سراغم آمد
و به او اهانت كردم
همواره خود را از انصاف دزديده ام
همواره گريخته ام من
سحرها
رازهاي ناگشوده
كينه هاي ديرين
سرمايه ام را در انديشيدن به ايشان
تباه كرده ام .
من اميد تمام انسانها را در خود پژمرده ام ،
با سكوتِ تلخ لب هاي يك ديوِ عبوس ،
تمام لذات را فرو كشته ام .
جانيان سلاخ خانه ها را صدا كردم
تا با قنداق تفنگهاشان
هلاكم كنند
طاعون را فرا خواندم
تا در شن و خون غرق شوم
- خداوندگار من هرگز نميخنديد-
و من درلجن زار فرو رفتم
و خود را در هواي عفن آلوده
خفه كردم .
به هيئت ديوانه اي در آمدم و
تا مرزهاي جنون رفتم
و بهاران
جز خنده هاي رعب آور يك ديوانه
چيزي برايم به ارمغان نياورد .
اينك
خود را آمادهي خواندن
آن صوت ناهنجار مي بينم ،
به راهي براي بازگشت
به همان ضيافت قديمي ميانديشم
جايي كه شايد شوقي دوباره بيابم
و شفقت شايد آن راه است
اين اثبات مي كند كه همچنان خوابم
شيطاني كه مرا با افيون چنين فكرهاي پليد
تاج گذاري مي كرد ،
بر سرم فرياد زد :
"تو يك كفتار درنده خو
باقي خواهي ماند . . .
مرگ را با تمام وجود
و خود پسندي و گناهان خبيثت ،
جستجو كن"
آه كه من اين را بار ها طلب كرده ام
پروردگارا
اين چنين با خاري به من منگر
به درگاهت استغاثه مي كنم .
و تا آن دم كه فريادهاي زاري من را
به انتظار نشستي
و مرا براي كاستي هاي
آموزش هاي پيامبر گونه ام
قيمت گذاري ميكني
اين صفحاتِ پليد را
از دفتر خاطراتِ روزانهي يك روحِ جهنمي
به تو خواهم بخشيد .
شاعر :آرتور رمبو(فرانسه.1854)
ترجمه از انگليسي:محمد فلاح نيا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر