۱۳۸۷ آذر ۲۳, شنبه


از علاقه مندان ِ به آوريل نيستم،اما اين ترانه ی ِ او را دوست دارم...

روی يک پل ايستاده ام
در تاريکی انتظار می کشم
فکر می کردم تو الان بايد اين جا باشی
اما جز باران هيچ چيز اين جا نيست
حتی هيچ رد پايی هم نيست روی زمين
گوش هايم را تيز می کنم،اما صدايی هم نيست...

هيچ کس آيا در جستجوی يافتن من نيست؟
هيچ کس نمی آيد تا مرا به خانه ببرد؟
شب خيلی سردی است.
تلاش می کنم که اين زندگی را بيابم.
آيا تو مرا با دست نمی گيری؟
مرا به يک جای جديد ببر.
من نمی دانم که تو کيستی،
اما من...من با تو هستم.
من با تو هستم...

من به دنبال سر پناهی هستم
به دنبال چهره ای آشنا
آيا آشنايی اين جا نيست؟
اکنون همه چيز آشفته است
همه با هم هستند
و هيچ کس دوست ندارد تنها باشد.

هيچ کس آيا در جستجوی يافتن من نيست؟
هيچ کس نمی آيد تا مرا به خانه ببرد؟
شب خيلی سردی است.
تلاش می کنم که اين زندگی را بيابم.
آيا تو مرا با دست نمی گيری؟
مرا به يک جای جديد ببر.
من نمی دانم که تو کيستی،
اما من...من با تو هستم.
من با تو هستم...

آه...چرا همه چيز مغشوش و در هم است؟
شايد عقلم را از دست داده ام!
آری،آری،همين است!

شب خيلی سردی است.
تلاش می کنم که اين زندگی را بيابم.
آيا تو مرا با دست نمی گيری؟
مرا به يک جای جديد ببر.
من نمی دانم که تو کيستی،
اما من...من با تو هستم.
من با تو هستم...

مرا با دست بگير
و به يک جای جديد ببر.
من نمی دانم که تو کيستی،
اما من...من با تو هستم.
من با تو هستم...

مرا با دست بگير
و به يک جای جديد ببر.
من نمی دانم که تو کيستی،
اما من...من با تو هستم.
من با تو هستم...

ترانه:
Avril Lavigne
ترجمه:محمد فلاح نيا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر